رشيد الدين فضل الله همدانى
95
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
مناصب را ، به قدر مرتبه ، تقديم داشت « 1 » . رئيس [ را ] ، به سبب ضعف و پيرى ، در محفّه به خدمت سلطان آوردند . او را عزيز داشت و مرتبهء او و محل او از جملهء اركان دولت بالاتر كرد . وزير ، بر سبيل مذمت و نكوهش ، با رئيس مظفر گفت كه تقصير نكردى پيرانهسر مطيع ملاحده شدى و بهعلاوه « 2 » مال اميرداد به ايشان دادى ؟ رئيس برفور گفت زيرا كه حق با ايشان ديدم ، و اگر نه توقع به مال و جاه نداشتم و ندارم ؛ نگر « 3 » كه از ديوان سلطان مرا چگونه القاب علىّ « 4 » و اسامى بلند نوشتهاند و ايشان چگونه بىتكلف مىنويسند . اگر سبب انقياد ايشان طلب مال و جاه بودى ، بايستى كه هرگز از بارگاه سلطان دور نبودمى . و مردى منشى مسر 61 بود ، امثلهء سلاطين بخواست « 5 » و پيش وزير نهاد مشحون به القاب و كنيت ؛ و كاغذهاى الموت كه نوشته بودند در غايت ايجاز و اختصار بر اين منوال كه « رئيس مظفر خدايش نيكى بر مزيد كناد » ، چنين كند يا چنان داند . وزير تعجب كرد و گفت احسنت ! فرمان ده و فرمانبر ، اين [ را « 6 » ] چه توان گفت ! و اركان دولت سلطان را بر آن مىداشتند كه بازخواست مال [ اميرداد كند . رئيس مظفر در جواب گفت من و سكّان قلعه بندگان « 7 » ] خاص سلطانيم به انعام و اكرام او پروريده و در سايهء عاطفت او [ 41 ] نشوونما يافته . سلطان بانگ بر ايشان زده و رئيس را به تشريف « 8 » خاص بزرگ گردانيد . و در اوايل شوال سنهء ثمان و تسعين و أربع مائة نماند . مدت 101 سال و پنج ماه عمر وى بود . پسرش ، رئيس شرف الدين ، كه منشى و مسر « 9 » بود ، او را قائممقام به محافظت گردكوه نصب كردند . و بركيارق دوستدار رفيقان بودى و عقيدت ايشان را منكر نه . از رفيقان در خدمت [ او ] ، كيافخرآور اسدآبادى « 10 » ، كه با مردم سخن دعوت گفتى ، وزير دهستانى بفرمود تا بىاجازت سلطان او را بكشتند . سيّدنا غلامى را بفرستاد تا به در اصفهان شرّ او كفايت كرد . و در اين سال ، كار اسماعيليان در اصفهان مشهور شد « 11 » . و سببش آن بود كه روزى زنى در خانهء اسماعيلى قبا و موزهاى چند ديد ، آن حال بازگفت . جماعتى از اهالى اصفهان آن خانه را
--> ( 1 ) . مجمع م : به قدر مرتبه خدمت كرد . ( 2 ) . مجمع م و د : به عداوت . ( 3 ) . مجمع م : بنگر . ( 4 ) . مجمع م : عالى ؛ مجمع د ندارد . ( 5 ) . مجمع د : و از منشى احكام سلاطين بخواست ؛ مجمع م : و مردى منشى بود امثله سلطان بخواست . ( 6 ) . مجمع م و د . ( 7 ) . مجمع م و د . ( 8 ) . ص : به شرف ؛ مجمع م و د : به تشريف . ( 9 ) . مجمع م : منشى خوب ؛ مجمع د ندارد . ( 10 ) . ص : از رفيقان در خدمت كيافخرآور اسدآبادى كه با مردم سخن دعوت گفتى و زيردستان بفرمود ؛ مجمع م : كيافخر در خدمت او سخن دعوت گفتى وزير دهستانى بفرمود ؛ مجمع د : ازان رفيقان يكى در خدمت كيافخر آور اسدآبادى با مردم سخن دعوت گفتى وزير دهستانى فرمود . ( 11 ) . مجمع م : و در آن ايام سلطان محمد مستقل بود و كار اسمعيليان در سپاهان مشهور شد ؛ مجمع د : و در شهر .